حس خوب عشق

لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان

شب ظلمت و بيابان به كجا توان رسيدن                           مگر آنكه شمع رويت به رهم چراغ دارد


نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1391برچسب:,ساعت 18:34 توسط آسمان| |

 

به دیوونگی هام می خندم

به حال امروزم

به شیشه ی خیس عینکم

به این خیابون ... که همه جاشو آب گرفته 

به ...

قدم میزنم

پ ن: این روزو دوست دارم...

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 2 شهريور 1391برچسب:,ساعت 12:54 توسط آسمان| |

 

 

 چی بگم؟

نمیدونم...

فقط میدونم حالم خوب نیست

نوشته شده در چهار شنبه 12 مرداد 1391برچسب:,ساعت 20:46 توسط آسمان| |

چند روزی مسافرت

 من و بارون و دريا

 

نوشته شده در دو شنبه 12 تير 1391برچسب:,ساعت 12:46 توسط آسمان| |

نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد 1391برچسب:,ساعت 20:45 توسط آسمان| |

تولد تولد تولدم مبارك,مبارك مبارك تولدم مبارك

بهترين روز سال, 16 خرداد

20 سالگيم مبارك

200 ساله شم

نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:,ساعت 11:44 توسط آسمان| |

حرفي براي گفتن ندارم

روزهاي غريبيه...

به هر حال

سال نو خيلييييييي مبارك

همه ي روزهاتون بهاري

 

نوشته شده در پنج شنبه 10 فروردين 1391برچسب:,ساعت 12:32 توسط آسمان| |

عشق تنها یک لغت است

پس دلیل این همه نیرو چیست...؟

 

نوشته شده در چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:,ساعت 10:37 توسط آسمان| |

دستهایم یخ زده

         گرمای دستان تو را می خواهم...

نوشته شده در دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:,ساعت 9:30 توسط آسمان| |

 به زمانی که

پا در راه

نهاده ای

تا

دلت از جای کنده شود

نیازی به بدرقه ی دیدگان اشک آلود نیست

و کرشمه ی انگشتان ظریفی که شوخیگانه

بخار از شیشه ی پنجره

به سویی می زنند

تا مه,

به خاطر چشمهای عاشق

از هم بشکافد

به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می گوید

دل,

دیگر

در جای خود نیست

به همین سادگی

(حسین منزوی)

 

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,ساعت 13:33 توسط آسمان| |

 

دلم بدجوري گرفته...

دوستت دارم به اندازه ي بغض آسمان

دلتنگتم به اندازه ي قطره هاي باران

و

حال دل با تو گفتنم هوس است           خبر دل شنفتنم هوس است

حافظا فقط تو حال منو مي فهمي

 داره بارون مياد. بارون ببار, ببار...

نوشته شده در یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,ساعت 15:59 توسط آسمان| |

 

بارون ميباره و من عاشق بارونم

اين روزها دلم خيلي هواي كافه نو داره, هواي قدم زدن زير بارون, دلم خيلي تنگه...

دلم يه شكلات داغ مي خواد يه آغوش گرم و يه جمله ي دوستت دارم...

نگاه مهربونتو به دنيا نميدم

نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1390برچسب:,ساعت 18:6 توسط آسمان| |

 

 

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
یه راز...

ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 21 آذر 1390برچسب:,ساعت 13:16 توسط آسمان| |

... اما قلبم در کالبد تنم می تپد وتنها متوجه توست.

به تو تعلق دارم, راه دیگری برای بیان آن ندارم

و آن هم به اندازه ی کافی موثر نیست.

(فرانتس کافکا)

نوشته شده در چهار شنبه 25 آبان 1390برچسب:,ساعت 23:26 توسط آسمان| |

 

 

نوشته شده در دو شنبه 23 آبان 1390برچسب:,ساعت 17:41 توسط آسمان| |

 

قدم میزنم قدم میزنم و همچنان قدم میزنم بدون اینکه مقصدی داشته باشم

دوست دارم تو شب قدم بزنم, تنها

من نمی خوام تنها قدم بزنم, من تنها هستم و می خوام قدم بزنم و فکر کنم

من می خوام تو این هوای سرد لیسبون بخورم

و اون وقت تمام بدنم میلرزه

یاد اون روزها بخیر...

من عاشق هوای سردم بر خلاف همه

تو هوای سرد آدمها به هم نزدیکتر میشن

ای کاش هنوز کرسی بود...

قدم میزنم و فکر می کنم که چرا اینطوری شد؟

چرا همه چیز اونطور که من می خواستم نشد؟...

من تازگیها یه چیزهایی میگم

فکر می کنم شعر باشه, البته اگه بشه اسمشو شعر گذاشت

اما برای کسی نمی خونم چون تو دارم, ولی خودم بعد از نوشتنشون هزار بار می خونمشون و ذوق می کنم

دلم می خواد یکی بیاد بدون اجازه بخونه, یکی که اهل دل باشه

و برام یه یادداشت قشنگ بزاره. یک شکلک بوسه

یا هر چیزی که بهم حس خوبی بده اون وقت من کلی ذوق می کنم

ولی من برای کسی نمی خونم, چون آدمهای دورو برم با احساس نیستن یا بهتره بگم راحت طلبن

چرا اونا می خوان من براشون بخونم؟

چرا می خوان من توظاهرم همه چیزی که تو دلمه رو نشون بدم؟

چرا سعی نمی کنن به من نزدیک بشن؟

من دوست دارم یکی بیاد و خودش با علاقه از من بپرسه

یکی که یواشکی دفتر شعرمو بخونه و بهم نمره ی 20 بده

یکی که مثل خودم عاشق رنگها باشه و رنگ آبی رو از همه ی رنگها بیشتر دوست داشته باشه

ای کاش همه ی دنیا آبی میشد...

 

نوشته شده در دو شنبه 16 آبان 1390برچسب:,ساعت 11:16 توسط آسمان| |

تغزلی در باران

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم، هوای تو را کرده است

فوج اثیری درناها

در باران

شعری مهاجر است

که می گذرد

وآن صدای زمزمه وار

که لحظه  لحظه

به من

نزدیک می شود

آهنگ بال بال شعرم

شعرم هوای نشستن دارد

شب را

تا صبح

مهمان کوچه های بارانی خواهم بود

و برگ برگ دفتر غمگینم را

در باران

خواهم شست

آنگاه شعر تازه ام را

که شعر شعرهایم خواهد بود

با دست های شاعرانه ی تو

بر دفتری که خالی است

خواهم نوشت

ای نام تو تغزل دیرینم

در باران

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم هوای تو را کرده است

(حسین منزوی)

 

 

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 11 آبان 1390برچسب:,ساعت 1:51 توسط آسمان| |

میدونم می بینمت ...

ولی دلم برات خیلییییییییییییی تنگ میشه اندازه ی ستاره های اینجا تا فیلیپین(چقدر ستاره...)

اگه با هم میشمردیمشون حالا حالاها پیشم می موندی...

 آرزو می کنم خوش باشی همه ی آرزوها تو همین یه جمله خلاصه میشه الهی همیشه خوش باشی

نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد/ نرود لبخند از عمق نگاهت/ وبه اندازه ی هر روز تو عاشق باشی...

... Con la esperanza de cumplir

نوشته شده در شنبه 7 آبان 1390برچسب:,ساعت 2:27 توسط آسمان| |

به نام او...

ساعت 8:15 صبح از خونه زدم بیرون به مقصد خیابون دوست داشتنی( خیلی دل تنگ این خیابون شده بودم)...

چند وقته که احساس می کنم ساری شهر خیلییییییییییییی قشنگیه (البته همیشه قشنگ بوده)...

تو تاکسی بودم که دیدم بارون گرفته و من بدون چتر...

بازم پاییز غافلگیرم کرد, یکمی ناراحت شدم اما بیشتر خوشحال...

خیلی وقت بود که بدون چتر زیر بارون نرفته بودم ...

از تاکسی که پیاه شدم منو بارون کلی حرف داشتیم واسه گفتن وای که چقدر دلتنگ هم شده بودیم...

یه مسیری رو باید پیاده میرفتم تا رسیدم به خیابون دوست داشتنی, اینجا اکسیژن بیشتر...

خیس شده بودم خیلی زیاد , فکر می کنم آسمون خیلی دلش پر بود...

پ.ن:این روزها خیلیییییییییی دلم می خواد قدم بزنم ... بعضی وقتها هم دوست دارم گریه کنم اون وقته که دلم می خواد آسمونم بباره ...

پ.ن: فاطمه جون پنج شنبه ی بعدی میری و من می مونم با یه دنیا دل تنگی... پنج شنبه روزهای خوب منه ولی...

 خدا کنه این پنج شنبه آسمون بباره ...

 

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 28 مهر 1390برچسب:,ساعت 9:38 توسط آسمان| |

 

چند تا نفس عمیق کشیدم ،یه لیوان آب خوردم، پنجره رو باز کردم و به آخرین چراغ های روشن نگاه کردم ، لبخند زدم وبا صدای بلند گفتم دوستت دارم!!!

چند تا توصیه برای سلامتی از مجله ی خوب موفقیت . لذت بخش بود، حالم بهتر شد... موارد زیادی بود مثل مسواک زدن خوردن یک سیب و...  صبر کنین الان همشو براتون می نویسم اینطوری بهتره

1. مسواک بزنید 2. پانزده بار بشین پاشو بروید 3. صاف بشینید 4. یک سیب بخورید 5. سر خط های مر بوط به سلامتی روزنامه را بخوانید 6. بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس دهید 7. ده بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیندازید 8.یک لیوان آب بنوشید 9. لبخند بزنید (حتما تو آینه خودتونو نگاه کنید خیلی خوشگل میشین...)10. یک نقل قول خوب و روحیه بخش تعریف کنید 11. چند نفس عمیق بکشید 12.ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید 13.دعای کوتاهی را در دل بخوانید 14.دست هایتان را بشویید 15. به مادرتان تلفن کنید 16.یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید 17. خودکاری را که نمی نویسد دور بیندازید 18. هنگام آگهی های تلویزیون ده تا شنا بروید 19. کمی چاشنی به سالادتان اضافه کنید 20. کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید 21. پنجره ای را باز کنید 22. موهایتان را در آینه مرتب کنید 23. فرزندانتان را بغل کنید 24. کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید 25.از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید 26. لباسهایتان را برای فردا آماده کنید 27.یک بار به جای چای قهوه بنوشید 28. کلیدهایتان را در جای مشخص قرار دهید 29. نامه یا ای میلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید 30. به یک موسیقی آرامبخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید 31. پنج دقیقه استراحت کنید 32. میز کارتان را تمیز کنید 33. کیف جیبیتان را مرتب کنید 34. کمی آجیل بخورید 35. یکی از دوستان خوبتان را برای شام سالم دعوت کنید 36. برای فقیری غذا تهیه کنید و به او بدهید 37. چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید 38. دست و صورتتان را بشویید و سه دقیقه از پنجره به دور دست نگاه کنید (برای چشم مفید است) 39. برای پرندها دانه بریزید 40. یکی از کارهای بالا را همین حالا انجام دهید

چقدر زیاد بود...  ولی بهتون توصیه می کنم حتما انجام بدین. یه جمعه ی دیگه هم تموم شد ولی فرقش این بود که امروز اولین روز پادشاه فصل ها بود. پاییز اومده، پاییز دوست داشتنی و درختهای جلوی خونه ی ما کم کم دارن طلایی میشن (خوش به حالشون)

یه نفر منتظر تو بهارش باشی تا کنارت باشه تا کنارش باشی ... رد چشمامو نگاه کن ، دستامو بگیر تو دستات
یخ این دستمامو وا کن ، خنده هات سبزه عیدن خنده هاتو دوست دارم ، من و با خنده صدا کن با یه ذره مهربونی ، منو و پر کن از جوونی کی بهارو دوست نداره ، عزیزم خودت میدونی فصل،فصل تو که عشقه ، چهار فصل من بهاره

ترانه ی خوشگل محسن چاوشی، چقدر این ترانه رو دوست دارم ... باهاش هم صدا میشم...

دیشب چه شب غریبی بود فقط قدم میزدم بدون اینکه مقصدی داشته باشم، همینطور قدم میزدم واگه هوا تاریک نشده بود و من نمی بایست جوابگو باشم همینطور میرفتم، تا کجا نمی دونم... دلم خالی بود نه غم داشتم نه خوشحالی فقط قدم میزدم و البته با یه کمی سردرد... از دست کسی ناراحت نبودم از دست خودم ناراحت بودم شبو خیلی دوست دارم، عاشقشم،  ای کاش بارون میومد...

البته هنوزم همین حالو دارم دلم می خواد راه برم... نمی دونم چرا زبونم با دلم یکی نمیشه؟ چرا نگاهم پنهون میکنه؟ میگن چشمها همیشه راستشو میگن نمی دونم چرا چشمهای من دروغگو شدن ؟ نمی دونم چی کار کنم؟ کم آوردم... از دست خودم ناراحتم ، نمی تونم بزارم همه چیز همینطور الکی از دستم بره، چرا همه چیز جور نمیشه؟ من چقدر تنهام... خدا جون چی کار کنم؟ خیلی دل تنگم ... 

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390برچسب:,ساعت 19:23 توسط آسمان| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه سلام کش دار برای جبران تمام مدتی که نبودم.

خیلی وقت بود که نبودم حدود 3 ماه سکوت. حالم خوش نبود درگیر بودم هنوزم درگیری دارم اما حالم بهتره.

چیزی به زبونم نمیومد قلم تو دستام بود اما حال و حوصله ی نوشتن نداشتم پنجره باز بود آسمون آبی بود ولی من چیزی نمی دیدم و خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم عاشق آسمونم... صداها بود صداهای بد شایدم خوب ولی من چیزی نمی شنیدم. دلم می خواست که بنویسم اما نمیشد نمی دونم شایدم دلم نمی خواست. 

دلم تنگ شده واسه بلاگم واسه نوشتن واسه گشتن دنبال عکسهای خوشگل واسه کامنتهای بچه ها واسه خیلی چیزها...

امروز جمعه ست یه جمعه ی سوت و کور جمعه ای که تا ساعت 10 خواب بودم(ناراحت کنندست چون اینطوری هیچی از صبح نمی فهمم...) و خسته از برنامه های تلویزیون و ...همه چیز پناه آوردم به نوشتن یهو احساس کردم دلم خیلی تنگه واسه بلاگم.   جلوی پنجره نشستم و دارم می نویسم  تا شاید دستام جون بگیره واسه نوشتن...

تو این چند وقته مخصوصا این یه ماه آخر اتفاقهای زیادی افتاده کاری کردم که خیلی وقت بود باهاش غریبه بودم یه 4 سالی میشد... خودم فکر کردم دارم خواب می بینم ازم بعید بود ولی شد. موج های مثبت همینطور به طرفم هجوم آوردن  ومن دارم همینطور ادامه میدم یه چیزی هلم میده و فکر می کنم غرورم داره کم میاره و من خوشحالم و البته یکمی تردید دارم می خوام که این تردید نباشه دارم می نویسم اما

صدای زنگ تلفن مجال نمیده وقتی گیر میده یه ریز زنگ میزنه اینکه من بعد این همه وقت با خودم خلوت کردم و نمی فهمه میرم سراغش مزاحمه یه مزاحم که نمی فهمه الان نمی خوام جوابشو بدم ( البته یکمی ناراحت میشم از اینکه جوابشو ندادم...) این روزها حالم خوب نیست حوصله ندارم ای بابا درک کنین نمی خوام جواب بدم. معصومه جون کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ اتفاقی افتاده؟ به من بگو... نه نه نه نمیتونم بهتون بگم (آخه به قول فاطمه جون یکمی تو دارم) پس لطفا گیر ندید فکر کنم باید رو پیغام گیر همینو بگم لطفا گیر ندید البته باید یکمی روش کار کنم تا مودبانه تر باشه...

داشتم چی می گفتم  که یهو این همه پرت شدم؟

آها... آره چند روز پیش فکر کردم که این من نیستم از من بعید بود تا حالا هیچ وقت تا این حد کوتاه نیومده بودم

ولی خوشحالم و ای کاش زودتر این تردید تموم شه...   

نوشته شده در جمعه 25 شهريور 1390برچسب:,ساعت 11:59 توسط آسمان| |

 

 عجب روزگاریه ... روزها میگذره و دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه داره بهت میگه که چه فرصتهایی روبروته و چه کارهای می تونی بکنی تا روزهای خوبی رو تجربه کنی چه جمله های قشنگی که شب و روز از طریق تلویزیون,مجله ها,روزنامه ها ,آدمهای مختلف فلان روانشناس و دکتر موفق از پدر و مادرت از خواهر و برادرت از معلمت دوستات و... میشنوی و از اون گوش در می کنی, نمی فهمی, پشت گوش میندازی و میگذری خیلی ساده به سادگی نوشیدن  یه قهوه, یه قهوه ی تلخ ...
ولی خیلی جالبه انگار حس چشاییمونو از دست دادیم که  قهوه ی به این تلخیو با لذت تمام نوش جان می کنیم... و شاید بعد از سالها مزه ی تلخشو حس کنی و اون لحظه لحظه ایه که می بینی ناگهان چقدر زود دیر شده
لعنت می فرستین به این زندگی , به آدمایی که باعث شدن راهتونو کج برین , به این دنیای نامرد, خدایا هیچ وقت کمکم نکردی...

اما نه لعنت نفرستین همه چیز بوده و هست و ما پسش زدیم, حقیقت تلخیه... نگین نبوده, بوده شاید آسون نه ولی می تونسته باشه فقط کافی بود که...

بعضی ها شانس میارن و دیر یا زود متوجه میشن, خوبه ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست اینم یه جمله ی  قدیمیه دیگه از قدیمی ها خواهشا پشت گوش نندازیم...
گوش بدید به صداها حتی پایین ترین صداها اگه لازمه گوشاتونو تیز کنین چشاتونو باز کنین نگاه کنید موشکافانه... مبادا از چیزی,از کسی,جا بمونید...
همه ی چیزهای موجود تو دنیا ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای ما آدماست هیچ چیز کم نیست هممون تو آسمون یه ستاره داریم  که فقط کافیه امیدوار شیم تا زیبا بدرخشه و بهمون چشمک بزنه و ماه اون قدر بزرگ هست که بین همه ی آدما قسمت بشه...

به حرف دلتون گوش بدید باهاش حرف بزنید اون زنده ست فقط یه عضو از بدن نیست با یه سری رگ... هم خوب گوش میده و هم خوب حرف میزنه غریبه نیست بخشی از وجودمونه همه ی وجودمون در واقع خود ماست وقتی کنارش میزنیم خودمونو کنار زدیم رو اسممون یه خط قرمز کشیدیم و خودمونو گذاشتیم به حال چی؟

سرسری نگذریم اینو هم همه ی بزرگترها میگن و ما سرسری و با عجله میگذریم به کجا؟ به کجا چنین شتابان؟ این راهی که میریم به کجا ختم میشه؟ 
بیایین مسیرمونو عوض کنیم اگه جغرافیتون خوب نیست قطب نما هم کفایت میکنه...

نوشته شده در پنج شنبه 26 خرداد 1390برچسب:,ساعت 15:15 توسط آسمان| |

به نام او...

6935 روز 228 ماه و بالاخره نوزدهمین بهار زندگی

حساب کردم روزهای نفس کشیدنمو دنیا رو اعداد و ارقام میچرخه ولی زندگی نه...

نوزدهمین بهار زندگیم روبروی چشمامه نوزدهمین سالگرد شانزده خرداد 1371  نوزدهمین تولدم...

امروز ساعت 9:45 صبح پا به این دنیا گذاشتم 

 خرداد که میاد یه حال و هوای دیگه ای دارم یه حس آشنا... عاشق خردادم عاشق بوی خرداد

خردادماه زندگی, ماه تولد من و قاصدکهاست...

تا حالا آسمونو نگاه کردین نه اینطوری که همه همیشه نگاه می کنن ایندفعه برین جلوی پنجره و پشت به پنجره وایسین و سرتونو از پنجره ببرین بیرون و آسمونو نگاه کنین, نترسین خیلی قشنگتر از اونه که از دستش بدین دستاتونو باز کنین, انگار آسمونو بغل کردین...(البته مواظب خودتون باشین)

درختهای روبروی خونمون آسمون آبی و پرستوها  تولدمو بهم تبریک میگن...

                                                         تولدم مبارک 

نوشته شده در دو شنبه 16 خرداد 1390برچسب:,ساعت 9:45 توسط آسمان| |

گنجشک، لالا
سنجاب، لالا
آمد دوباره مهتاب، لالا
لا لا لا لایی لالا لالایی  لا لا لا لایی لالا لالایی

لا لا لا لایی لالا لالایی  لا لا لا لایی لالا لالایی

گل زود خوابید، مثل همیشه
قورباغه ساکت! خوابیده بیشه

گل زود خوابید، مثل همیشه
قورباغه ساکت! خوابیده بیشه
لا لا لا لایی لالا لالایی  لا لا لا لایی لالا لالایی

لا لا لا لایی لالا لالایی  لا لا لا لایی لالا لالایی

جنگل لا لا لا
برکه لا لا لا
شب بر همه خوش تا صبح فردا
شب بر همه خوش تا صبح فردا

لا لا لا لایی لالا لالایی  لا لا لا لایی لالا لالایی

لا لا لا لایی لالا لالایی  لا لا لا لایی لالا لالایی

(این لالایی رو خیلی دوست دارم حتما یادتون میاد وقتی خیلی کوچولو بودیم آهنگ برنامه ی کودک بود یادش بخیر...

نوشته شده در یک شنبه 8 خرداد 1390برچسب:,ساعت 11:29 توسط آسمان| |

نوشته شده در یک شنبه 1 خرداد 1390برچسب:,ساعت 22:12 توسط آسمان| |

 

به نام او...

ظهر یه روز خوب جمعه ست من کنار پنجره ی اتاقم پشت میز تحریرم نشسته بودم و داشتم درس می خوندم  پنجره رو باز کرده بودم که از بوی خوش هوای اردیبهشت  صدای گنجشکها رو شاخه های درختهای روبروی خونمون و نگاه کردن گهگاهی به آسمون آبی زیبا که پرستوها توش پرواز می کنن لذت ببرم که یهو یه صدایی اومد ویژژژژژژژژژژژژژژژژژ

 فکر کردم همین الان یه هلی کوپتر از بالای سرم رد شد سرمو که بلند کردم دیدم یه هلی کوپتر از نوع مگسش از بالای سرم اوج گرفت ویژژژژژژژژژژژژژژژژژ هوا داره گرم میشه دیگه...

اصلا یه دلیل اینکه من پاییز و دوست دارم اینه که مگس نداره ... صداش میره رو اعصابم متنفرم از اینکه هی اینطرف و اونطرف میره خودشو به در و دیوار و شیشه میزنه... خوب بگیر یه جا بشین دیگه اه... دم اون بابایی که مگس کش و اختراع کرد گرم...

دوباره مشغول شده بودم که دیدم یه صدایی میاد دمپای کهنههههه رویی کهنههههه خریداریم یخچال کهنهههه خریداریم... این صدا زیاد اذیتم نمیکنه خوب فکر میکنم هر کسی یه جور نون در میاره...

ولی هر وقت صداشونو می شنوم میرم تو فکر... دقت کردین به صداشون؟ همشون صداشون شبیه همه نمی خوام مسخره کنم جدی میگم یه صدای مخ که کلماتو میکشن می دونین که چه مدلیه؟ هر وقت این صدا رو می شنوم فکر می کنم واقعا چرا؟ چرا همشون از هم تقلید می کنن؟ همشون از کی تقلید می کنن؟ انگیزشون چیه ؟ البته چند وقت پیش من و دوستم به این نتیجه رسیدیم که مردم انگیزه های زیادی دارن اونم از نوع عجیبش... جدا فلسفه ی این قضیه چیه؟ چرا صدای همشون این مدلیه؟ شاید فکر می کنن اینجوری جلب توجه می کنن ...

بعضی وقتها فکر می کنم شاید اولین کسی که رفته سراغ این کار صداش مخ بوده بنده ی خدا... شما چی فکر می کنین؟؟؟؟؟

چقدر من فک میزنم نه؟ دست خودمم نیست اصولا علاقه ی شدیدی دارم به فک زدن...

بچه که بودم معلمم بهم می گفت معصومه فکت درد نمی گیره انقدر حرف میزنی... منم همیشه فکر می کردم واقعا بقیه آدما از زیاد حرف زدن فکشون درد می گیره؟ پس چرا فک من درد نمی گیره؟

الهی یادم که میاد دلم واسه معصومه کوچولو میسوزه  نازی... یه کمی هم خندم میگیره... 

 یکی بگه اصلا به تو چه که چرا صداشون مخه؟ مگه بی کاری؟؟؟؟

 بگذریم من میرم درسمو بخونم شما هم خودتونو در گیر نکنین بای بای تا آپ بعدی

 

 

نوشته شده در جمعه 16 ارديبهشت 1390برچسب:,ساعت 13:5 توسط آسمان| |

سلام سلام خوبین؟
یه چیز جالب دارم براتون البته من خودم اول تو یکی از سایت های بچه های رادیولوژی دیدم(چه ربطی داره نمی دونم) خلاصه اینکه اولش نگاه کردم گفتم این چیه؟ اصلا سر در نیاوردم گفتم مخ کار گیریه به حق چیزهای نشنیده واه ...
امتحان کردم دیدم نه بابا مخ کار گیری نبود کلی خندیدم حالا بهتون میگم بعد این همه فک زدن...

عزیزان یه کمی از مونیتور فاصله بگیرین گوشه ی چشماتونو مثل ژاپنی ها بکشین (سایونارا) متوجه میشین جریان این عکس چیه؟

میگن هر چیزی یه حکمتی داره اینم از حکمت چشمای ژاپنی ها

این فقط بهانه ی کوچیکی بود برای اینکه چند لحظه ای هم که شده لبخند بشینه رو لباتون

الهی همیشه بخندیم از ته دل

نوشته شده در پنج شنبه 1 ارديبهشت 1390برچسب:,ساعت 19:15 توسط آسمان| |

نوشته شده در یک شنبه 21 فروردين 1390برچسب:,ساعت 20:2 توسط آسمان| |

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبین؟ سال نو مبارک... خوش اومدین بفرمایید بفرمایید...
عید دیگه... امسال که تحویل سال ساعت 2:50 صبح بود مهمونا از ساعت 9 صبح رفتن عید دیدنی ما هم چون بابام بزرگتره همه اول اومدن خونه ی ما منم که حالا وقت آزاد پیدا کردم اومدم عیدو بهتون تبریک بگم سال نوتون مبارک امیدوارم سال پر برکت و موفقیت داشته باشین و این روزها بهتون حسابیییییییییی خوش بگذره و الهی نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی...
دیروز یه ترانه ی قدیمی از تلویزیون پخش میشد که خیلی دوسش دارم  از آقای تورج شعبانخانی شما هم حتما شنیدین
بهار بهار ... صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
 وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره هارو دوست داشت
بهار اومد پنجره هارو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود.
خیلی وقت بود که این آهنگو گوش نداده بودم کلی خاطره تازه کردم...

نوشته شده در دو شنبه 1 فروردين 1390برچسب:,ساعت 15:58 توسط آسمان| |

 

به نام او...

پشت میزم نشسته بودم و تو رویاها سیر میکردم که یه صدایی شنیدم... خوب گوشامو تیز کردم تا مطمئن شم درست شنیدم... دوباره همون صدا درسته صدای گنجشک هاست لبخند میشینه رو لبام آخه خیلی وقته جز صدای قار قار کلاغ ها صداشونو نشنیده بودم پرده رو کنار میزنم پنجره رو باز میکنم نفس می کشم یه نفس عمیق بو میکنم بوی بهار میاد... نگاه می کنم دنبال گنجشک ها روی سیم برق می گردم چشمم به درخت روبروی خونمون می افته آخه روبروی خونمون دو تا درخت خیلی بزرگ به شاخه هاش نگاه می کنم داره شکوفه میزنه چه عالی... اون دو تا گنجشک وروجک که رو شاخه ها نشستن هم پیدا می کنم لبخند میشینه رو لبام خوشحال میشم از زندگی از زنده شدن طبیعت از اومدن بهار و خوشحال میشم که منم دختر بهارم... البته من همه ی فصل ها رو دوست دارم مخصوصا پاییز به قول مهدی اخوان ثالث پادشاه فصل ها پاییز... ولی بهارم دوست دارم یه حال و هوای دیگه ای داره... تو بهار نو بودن و زندگی از همه جا می باره با بهار عید میاد عید نوروز که همه ی ما ایرانیها عاشقشیم  یه عید باستانی که شروع یه سال نو... عید که میاد خیلی خوشحالم همه خوشحالن خرید عید خونه تکونی چیدن سفره هفت سین    من عاشق چیدن سفره ی هفت سینم  قرآن-شمع  آینه=روشنایی  ماهی=حیات   ديوان حافظ یا شاهنامه =نشانه تمدن و خردورزی  نارنج روی آب=نشانه گردش زمين در فضا   سبزه=نماد  تولد دوباره  سیب= زيبايی و تندرستی  سمنو= فراوانی  سير=درمان يا طب  سنجد= عشق  سكه= دارايی  سركه= شكيبايی و عمر  سماق= رنگ طلوع خورشيد  سنبل=رنگ و زيبايی. چقدر دعای عید یا مقلب القلوب والابصار/ یا مدبر اللیل والنهار/ یا محول الحول والاحوال/ حول حالنا الا احسن الحال
ای تغییر دهنده دلها و دیده ها/ ای مدبر شب و روز/ ای گرداننده سال و حالتها/ بگردان حال ما را به نیکوترین حال   دوست دارم چقدر تیک تاک ساعت وقتی به لحظه تحویل سال نزدیک می شیم و دوست دارم چقدر فال گرفتن بعد از تحویل سال و دوست دارم چقدر لباس نو پوشیدنو دوست دارم باور کنین هیچ لباس نویی به اندازه لباس نو عید برام عزیز نیست هنوز مثل بچه ها از خریدن لباس عید ذوق می کنم این حسو هیچ وقت دیگه ای ندارم... گفتم لباس نو عید چقدر خوبه این حس خوبو همه داشته باشن چقدر خوبه توی جشن نیکوکاری کمک کنیم که همه ی بچه ها همه ی آدمها خوشحال باشن... عید بهار فرصتیه برای دوباره خندیدن حس خوبیه وقتی همه شادن وقتی تمام دنیا جوون میشه... بهار آغازی نو برای زندگی کردن به معنای واقعی و عاشق بودن...
                                          یادتون نره لحظه تحویل سال لبخند بزنین از ته دل 

نوشته شده در یک شنبه 20 اسفند 1389برچسب:,ساعت 17:39 توسط آسمان| |

Design By : Night Melody